رضا قليخان هدايت

1661

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در صفت قصر و باغ خواجه ابو القاسم بن خواجه حسن اى قصد تو بديدن ايوان كسروى * انديشه كرده‌اى كه بديدار آن روى ايوان خواجه با تو به شهر اندرون بود * ديوانگى بود كه تو جاى دگر شوى اين آن بناست كز بر او خوشهء فلك * در وقت بد روى چو بخواهى كه بدروى باغى نهاده همبر او با چهار بخش * پرنقش و پرنگار چو ار تنگ مانوى هر بخششى ازو چو جهانيست مستقيم * هر [ مفرشى ] ازو چو سپهريست مستوى آنچ او بنوك خامه كند صد يكى كنند * مردان كارديده بشمشير هندوى كردار او بر همهء خلق معجز است * چون نزد شاعران سخن سهل معنوى گر مهترى بمرتبه چون شعر باشدى * او حرف اولين بود و ديگران روى در مدح محمد بن محمود دل من همىجست پيوسته يارى * كه خوش بگذراند به دو روزگارى بتى چون بهارى بدست من آمد * كه چون او بتى نيست اندر بهارى چه قدش چه پيراسته زاد سروى * چه رويش چه آراسته لاله‌زارى برو تا منم عاشقى كرد خواهم * كزين خوش‌تر اندر جهان نيست كارى دل او را همىخواست او را سپردم * همين به كه من كردم از هر شمارى چرا دل دهم جز به دو چون ندارم * پس از خدمت شه چو او غم‌گسارى سخاوت ميان بخيلى و دستش * برآورده از روى و آهن حصارى حصارى و از تركش او خدنگى * مصافى و از موكب او سوارى بهر فضلى اندر جهان گشته پيدا * چو تابان مهى بر سر كوهسارى هر ابرى كه بگذشت بر مجلس او * ز شرم كف او شود چون غبارى نگر تا تو اسفنديارش نخوانى * كه آيد ز هر مويش اسفنديارى